نارنج خاتون
تمام سپاسم از آن اوست که به من نیاز نداشت اما فراموشم نکرد.(دکتر شریعتی) 
قالب وبلاگ
نويسندگان

سایت مورد نظر در دسترس نمی باشد

[ ۱۳٩۱/۱۱/٢٥ ] [ ٧:٠٢ ‎ب.ظ ] [ آرزو - ک ]

سلااااااااااااااااام من اومدم میدونم دلتون برام خیلی تنگ شده  بود از آمار نظرات وبلاگم که میلیونیه مشخصه به امید خدا می خوام سایتم به روز کنم خب اولین خبر اینه که ما دوباره یه نمایشگاه داشتیم عکساش براتون میذارم خیلی خیلی خوب بود مخصوصا این که روز های آخر خدا هم برامون کم نذاشت بارون کلی خوشحالمون کرد

[ ۱۳٩۱/۱/٢٥ ] [ ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ ] [ آرزو - ک ]

      

[ ۱۳٩٠/۱۱/۱ ] [ ۸:۱٧ ‎ب.ظ ] [ آرزو - ک ]

     


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/۱۱/۱ ] [ ۸:۱٠ ‎ب.ظ ] [ آرزو - ک ]

رکاب بزن

 

زندگی کردن مثل دوچرخه سواری است.آدم نمی افتد مگر این که دست از رکاب زدن بردارد.

اوایل،خداوند را فقط یک ناظر میدیدم،چیزی شبیه قاضی دادگاه که همه عیب و ایراد هایم را ثبت میکند تا بعدا تک تک آنها را به رخم بکشد.به این ترتیب، خداوند می خواست به من بفهماند که من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم او،او همیشه حضور داشت،ولی نه مثل یک خدا که مثل ماموران دولتی.

ولی بعدها،این قدرت متعال  را بهتر شناختم و آن هم موقعی بود که حس کردم زندگی کردن مثل دوچرخه سواری است ان هم دوچرخه سواری در یک جاده ناهموار

اما خوبیش به این بود که خدا با من همراه بود و پشت سر من رکاب می زد.

یادم نمی آید کی بود که به من میگفت جاهایمان را عوض کنیم، ولی هر چه بود از آن موقع به بعد اوضاع مثل سابق نبود،خدا با من همراه بود  و من پشت سر او رکاب میزدم.

حالا دیگر زندگی کردن در کنار یک قدرت مطلق،هیجان عجیبی داشت.

آن روزها که من رکاب می زدم  و او کمکم می کرد ،تقریبا راه را می دانستم،اما رکاب زدن دایمی در جاده ای قابل پیش بینی کسلم میکرد.چون همیشه کوتاه ترین راه را پیدا می کردم.

او مسیر های دلپذیر و میان برهای اصلی را در کوه ها و لبه پرتگاه می شناخت و از این گذشته می توانست با حد اکثر سرعت براند.

او مرا در جاده های خطرناک و صعب العبور اما بسیار زیبا و با شکوه به پیش می برد  و من  غرق سعادت می شدم.

گاهی نگران می شدم  و می پرسیدم داری منو کجا می بری؟او می خندید و جوابم را نمی داد  ومن حس می کردم کم کم به او اعتماد می کنم .

به زودی زندگی کسالت بارم را فراموش کردم و وارد دنیایی پر از ماجراهای رنگارنگ شدم.

هنگامی که میگفتم "دارم میترسم"بر می گشت و دستم را می گرفت.

او مرا به آدم هایی معرفی کرد که هدایایی را به من دادند که به آنها نیاز داشتم ، هدایایی چون عشق، پذیرش،شفا،شادمانی ،آنها به من توشه سفر می دادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم.

سفر ما: سفر من و خدا

وما باز رفتیم و رفتیم........

حالا هدیه ها خیلی زیاد شده بودند و خداوند گفت:همه شان را ببخش بار زیادی هستند.خیلی سنگین اند!و من همین کار را کردم  و همه هدایا را به مردمی که سر راهمان قرار می گرفتند ،دادم و متوجه شدم  که در بخشیدن است که دریافت میکنم .حالا دیگر بارمان سبک شده بود.

او همه رمز و رازهای دوچرخه سواری را بلد بود.

او میدانست چطور از پیچ های خطرناک بگذرد.ار جاهای مرتفع و پوشیده ار صخره با دوچرخه و اگر لازم شد پرواز کند.

من یاد گرفتم چشم هایم راببندم و در عجیب ترین جاها فقط شبیه به او رکاب بزنم.

این طوری وقتی چشم هایم باز بودند از مناظر اطراف لذت می بردم و وقتی چشم هایم را میبستم ،نسیم خنکی صورتم را نوازش می داد.

هر وقت در زندگی احساس می کنم که دیگر نمی توانم ادامه بدهم او لبخند می زند و فقط می گوید :

رکاب بزن.....

[ ۱۳٩٠/۱۱/۱ ] [ ٧:٤٧ ‎ب.ظ ] [ آرزو - ک ]

به دنبال خدا نگرد.....

 

خدا در بیابان های خالی از انسان نیست...

خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست...

 

خدا در مسیری که به تنهایی آن را سپری می کنی نیست.....

 

خدا آنجا نیست....

به دنبالش نگرد.

خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست.

در قلبی است که برای تو می تپد.

خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد.....

خدا آنجاست.....

خدا در خانه ای است که تنهایی در  آنجا نیست،در جمع عزیز ترین هایت است......

خدا در دستی است که به یاری می گیری...... 

در قلبی است که شاد میکنی،در لبخندی است که به لب مینشانی........

خدا در دیر و بتکده و مسجد نیست.....

این قدر نگرد.......... 

گشتنت زمانی است که هدر میدهی.....

زمانی که می تواند بهترین ثانیه ها باشد.....

خدا در عطر خوش نان است.

آنجاست که زندگی می کنی و زندگی می بخشی.... 

خدا در جشن و سروریست که به پا می کنی. 

آنجاست که عهد میبندی و عمل میکنی......... 

خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دوری از انسانها نگرد..آنجا نیست..

او جایی است که همه شادند.

جایی است که قلب های شکسته ای نمانده..

در نگاه پر افتخار مادریست به فرزندش  و در نگاه عاشقانه زنی به همسرش و در اندیشه کودکی که می پندارد پدرش قهرمانیست در دنیا......

قوی ترین و کامل ترین .......

همه چیز را میداند ،آخر او پدر من است...

 

خدا را در غم جستجو نکن،در کنج خاک گرفته آنچه که سالها روایت کرده اند   نگرد      آنجا نیست.............

خدا را جایی دگر باید جستجو کنی..

جوانمرد هایی که با پای پیاده می روند به جستجوی خدا او را نخواهند  یافت........

 

خدا نزدیکتر از آنست که فکر می کنیم.

در فاصله نفس های من  و توست که به هم آمیخته.........

در قلبیست که برای تو میتپد.

در میان گرمای دستان ماست که به هم پیچیده.......

خدا اینجاست همسفر مهربان من              اینجا................

 

[ ۱۳٩٠/۱۱/۱ ] [ ٥:٠۱ ‎ب.ظ ] [ آرزو - ک ]

خانه آقازاده ابرکوه نمادی از هنرمعماری اسلامی وسنتی ایران زمین : خانه آقازادهیکی ازخانه های قدیمی شهرستان ابرکوه است این خانه دربافت قدیم دروازه میدان واقع گردیده وازنظرمعماری و بکارگیری عناصرمعماری سنتی ایران درخورتوجه است این
بنابامساحتی بالغ بر851 مترمربع بصورت حیاط مرکزی بوده وعمارت درسه جبهه به منظوراستفاده در فصول مختلف سال استقرارپیدا کرده است.
اتاق جنوبی خانه بصورت صلیبی وشکم دریده ساخته شده است. وجود حوض سنگی دروسط حیاط خانه، فضای خانه بخصوص تالارراطراوت خاصی بخشیده است. قسمت شاخص وجالب توجه بنابادگیر دوطبقه وکلاه فرنگی است که درنوع خود بی نظیراست ارتفاع بادگیر 18مترو مساحت آن 18مترمربع می باشد. دردهانه بادگیر 19عدد دریچه تنظیم هواوجود دارد که با بادگیردومی هماهنگی وارتباط دارد. درکنارآن یک کلاه فرنگی با تزئینات مقرنس کاری بسیارزیبا وجود دارد. بادگیر وکلاه فرنگی به ترتیب حکم خنک کردن(کولر) ونوررسانی(نورگیر) فضای زیرین وتالارخانه را انجام می دهند. قدمت خانه آقازاده به دوره قاجاریه بازمی گردد وبا شماره 1830درفهرست آثارملی ایران به ثبت رسیده است


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/٩/٢٤ ] [ ٢:٤۳ ‎ب.ظ ] [ آرزو - ک ]
[ ۱۳٩٠/٩/٢٤ ] [ ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ ] [ آرزو - ک ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

صفحات دیگر
امکانات وب